نمیدونم چرا این احساس رو دارم که اگه خدای نکرده خدای نکرده روزی اتفاقی برای پسرم افتاد باید از همین حالا اونو اماده کرده باشم. برای همین گاهی اوقات بهش می گم با پاهات وسایل مختلف رو از زمین بردار. یا یه موقعهایی چشمش رو می بدم و میگم اینجوری راه برو یا این دفعه که دست و پاهاش رو با چسب کاغذی بستم و اون شروع کرد با پاهای بسته راه رفتن و با دست بسته وسایل مختلف رو برداشتن. و در اخر هم شروع کرد به باز کردن چسبها و کندن اونها.

برای اون یه بازیه و برای من ... خدایا کمکم کن سالم و صالح تحویل صاحب اصلیش بدم.