مشغول کارهام بودم توی اشپزخونه، برای اینکه سر کوچولومون گرم بشه یه بسته شکلات رو بدون اینکه باز کنم دادم دستش. بعد از مدتی دیدم که به زور این شکلاتها رو از توی بسته اش درآورده بود و مشغول بازی با اونها شده. منم دوباره سرگرم کارهام شدم که یه دفعه صدا کرد "مامان گل" برگشتم نگاه کردم یعنی به تمام معنا ذوق مرگ شدم. فکر نمی کردم خودجوش یه کاری بکنه و این گل به این قشنگی رو خودش درست کنه، ولی این کارو کرده بود و کلی منم خوشحال شدم.(البته قطار باهاشون درست کرد و این برام خیلی عجیب نبود ولی گل...نیشخند)

اینم گلی که درست کرده بود